ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تا به حال تو زندگیم همچین چشمای قشنگی ندیدم.بدون هیچ آرایشی انقدر زیبان که نمی تونم چشم ازشون بردارم...سبز براق با جزیره های کوچولوی عسلی و مژه های قهوه ای بلند و فردار...کلا خوشگل نیست و شاید حتی ندونه که چقدر چشم هاش خاصن... آمده برای معاینات پیش از بارداری و تالاسمی مینور داره... وقتی میره به مامامون میگم چشم هاش قشنگن!!

 مامامون معلومه دل خوشی ازش نداره...قیافه اش میره تو هم... میگه چه فایده؟!! خجالتم نمی کشه دوباره می خواد حامله بشه!!!

وقتی قیافه متعجب منو میبینه شروع میکنه به تعریف کردن:

چند وقت پیش حامله بوده و جنین توی شکمش میمیره... هر چقدر بهش اصرار میکنن که بچه مرده،باید درش بیارن والا برات ضرر داره قبول نمی کنه!! میگه رفتیم پیش یه سیدی و بهمون گفته که بچه ات همزاد داره و افتاده روش واسه همینه که صدای قلبشو نمی شنون والا زنده است!!! مامامون چندین بار رفته دم خونشون و با کس و کارش حرف زده تا راضیشون کنه! ولی شوهرش رضایت نمیده.دست آخرم دی آی سی میکنه و به حال مرگ می افته تا دیگه می برنش بیمارستان و تو آی سی یو بستری میشه.واقعا شانس آورده که زنده مونده اونم با این کم خونی ای که خودش داره! میگه حالا اینا به کنار!!! یه خونه زندگی اسفباری دارن که حد نداره!!! کوچیک و کثیف و بدون امکانات....یه بچه ام داره که همیشه خدا یه لباس تنشه....

همینطور که مامامون تعریف میکنه صحنه هاش میاد جلوی چشمم.... یه مرد نسبتا جوون قلچماق با سر و وضع نامرتب که درباره سید حرف می زنه.... خودش که رو تخت آی سی یو خوابیده و خون از آنژیوکتش می زنه بیرون و چشمای خوشگلش بسته است و حتی از الانشم پیل تره....پسرش که با همون لباس همیشگیش تو یه حیاط خاکی کثیف بازی میکنه....

 و فکر میکنم که اگه بچه ای که می خواد به دنیا بیاره به خودش بره حتما چشم های خیلی قشنگی داره،ولی...............

 


 
 
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیشب یه خواب بد دیدم.اولش تو خونه شهر عزیزمون نشسته بودم.هستی خواب بود و کشیک من بود.ظاهرا تازه یه مریضی رو سی پی آر ناموفق کرده بودم و نمی دونم به کدوم علت ناموجهی جناب جنازه ور دل من تشریف داشت.یهو دیدم جناب جنازه یکمی داره تکون می خوره.با خودم گفتم چه خوب داره برمی گرده و رفتم روپوشمو بپوشم که ببرمش بیمارستان.هستی هم بیدار شد و گفت ا؟! اینه؟! چند روز پیشا منم سی پی آرش کردم و برگشت و من دیدم که یهو قیافه مریضه عوض شده... مریضه دیگه به حرف هم افتاده بود و گفت  من برنگشتم،من روحم. منم با مهربونی بهش خندیدم و گفتم نه پدر جان اگه روح بودی که الان اینجا نبودی پاشو بریم بیمارستان و یهو دیدم که آقاهه از اواسط ساقش دیگه هیچی نیست...یکمی ته دلم ترسیدم ولی پیش خودم فکر کردم که من دکترم!!!باید ببرمش بیمارستان و چون دیدم پا نداره!! خواستم براش تاکسی بگیرم که دیدم بازم عوض شده و تبدیل شده به یه خانم با مانتو و روسری!!! در اینجا بود که تصمیم گرفتم بی خیال وجدان کاری شغل شریفم بشم و از خواب بیدار شم و بالشمو بزنم زیر بغلم و برم خونه همسایه!

در راستای خواب عزیزم:

جناب ارواح محترم و محترمه!

من واقعا از ته دلم آرزو میکنم که در حال حاضر شما همگی توی لباس عروس یا داماد توی یه باغ سرسبز و باصفا باشید و چهرتون هم خیلی بشاش باشه و همش بخندین...

فقط چون احساس کردم ممکنه که نشسته باشید دسته جمعی شورا گذاشته باشید که نصف شبا یه سری هم به من بزنید و در راستای اینکه من به عنوان یه موجود باحیا دیگه هر شب خدا نمی تونم پاشم برم خونه همسایه خواستم یه سری توضیحاتی بهتون بدم:

جناب آقای روح اولی... باور کن خیلی دیر آورده بودنت!!! تازه با همون حالی هم که آوردنت من کلی ریش گرو گذاشتم که متخصص قلبمونم بیاد  سر سی پی آرت... باور کن با اون همه خورش بادمجونی که از دهنت ساکشن کردیم ، تا یه عالمه وقت بعدش نه تنها خورش بادمجون که حتی گوجه و برنج هم نمی تونستم بخورم!!! باور کن به تو یکی اصلا بدهکار نیستم...اگه می خوای به آرامش برسی برو سراغ همراهات که بعد از ٣ روز که یه ور بدنت شل بود تازه وقتی دیگه مرده بودی آوردنت

پدر جون!!! من سر مردن شما خیلی خیلی عذاب وجدان گرفتم و خدا می دونه که چقدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددر گریه کردم!!! تازه من که تصمیم نگرفتم که با اون حال غیراستیبلت اعزام شی شیراز!! جراح و اورتوپد،اونی که عینکی بود تصمیماتو گرفتن!! ولی اگه از من می شنوی مقصر اصلی اون رادیولوژیستیه که سونوگرافیت کرد و گفت همه چی آرومه!!! مگه با اون وضع ساق های پات که انگار تازه از چرخ گوشت آقا مصیب درامده بود و اون شکستگی لگنت ممکن بود همه چی آروم باشه!؟! تازه دفعه اولش که نبود... همین چند هفته پیش نزدیک بود به خاطر تشخیص ایشون یه جنین طفلکی سقط بشه!! به هر حال از همه چیز که بگذریم شما موندنی نبودی باور کن!!! تازه ببین چقدر برام عزیز بودی!!! دیدم پا نداری خواستم تاکسی صدا کنم

خانم محترمه!!! شما که دیگه اصلاااااااااااااااا نباید میومدی سراغ من!!!! من نه سر پیاز مرگ شما بودم نه ته پیازش!!! من فقط سی پی آرت کردم و خودت نه تنها که برنگشتی که حتی دی آی سی هم کردی!!! خب راستش شاید شما خیلی متوجه نشی که دی آی سی چیه و منم خیلی نمی تونم توضیح بدم برات ،چون باید قضیه رو از پلاکت و فاکتورهای انعقادی شروع کنم ولی بدون که خیلی خطرناکه و کمتر کسی ازش جون سالم به در میبره! حتی اگه از من میشنوی شما یکی که دیگه حتی سراغ متخصص زنانت هم نرو چون اون همراهات به اندازه کافی پدرشو درآوردن و تو اون شهر فسقلیتون همه جا جار زدن که سوزن اشتباهی بهت زده!!! می خوای هم برو ولی دیگه بسشه!! اون دنیا شرمندش میشی!!!

در کل خدمت همه شما ارواح محترم خاطرنشان میکنم که اشتباهات پزشکی تا یه حدی غیرقابل اجتنابه!!! قبول دارم که منم اگر در اثر اشتباه پزشکی فوت میکردم شاید دلم می خواست یه انتقامی بگیرم!!! ولی باور کنید طرف پزشک قضیه اگه از طرف بیمارش بدتر نباشه بهترم نیست!!! باور کنید ما همیشه از مردن شما متاسف میشیم... باور کنید ما زندگی خیلی سختی داریم و تاوان همه چیز رو با همین زندگی سخت داریم پس میدیم...

بهتون پیشنهاد میکنم کلا اگه از مردنتون شکایت دارین برین پیش خدا.... به هر حال مرگ دست اونه، ما فقط وسیله ایم!!!


 
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قدیمیا یه چیزی می دونستن که میگفتن تا پاتو تو کفش کسی نکردی در موردش قضاوت نکن.

اون زمانا که ما انترن دونی بیش نبودیم یه سری مریض هایی میومدن تو اورژانس و میگفتن که فشارمونو بگیر...بعد جی پی ها می گفتن برو یه قبض بگیر بیا واست بگیرن!!  (یعنی تازه ما بگیریما!)

مام پیش خودمون فکر می کردیم عجب موجودات پلشت،خبیث،دون مایه و بدگهری هستنا!!! بیچاره مریض بره اینهمه تو صف و پولم بده که یه فشار ازش بگیریم!!

حالا که از انترن دون تبدیل به جی پی دون شدیم و یکمی بلا ملا سرمون آمده میبینیم که همچینم کار بیراهی نبوده!! (یا شایدم ما دچار خبث ذات شدیم خبر نداریم؟!)

صحنه ١: مریض وارد میشه.سن ۴۵ سال در حال وارد شدن داره آستینشو می زنه بالا .

خب آقا بفرمایین چی شده؟!

دماغم کیپه

خب آستینتو چرا زدی بالا؟!

خب فشارمم بگیر

مگه مشکل فشار داری؟!

نه می خوام حالا یه چکی بکنم

در اینجا هر آدم خوب با روح لطیفی میگه که واااااااااا؟! خب بگیر دیگه فشارشو!! آرتروز انگشت که نمی گیری!!! ولی خب این که یه دونه که نیستش که؟!!! تو این صحنه شماره قبض من ٧٨ بود و این آقا دست کم نمونه ٢٧ ام از مریض های مشابه بود که فقط می تونین به جای <دماغم کیپه > مشکلاتی مثل پام درد میکنه،سوزش ادرار دارم،آمدم جواب آزمایش تیروئید پسرمو ببینی..آمدم دفترچمو مهر کنم برم جنب دکتر!!!! رو قرار بدین.تازه داشته باشید که مریض هایی هم این بین هستن که واقعا گرفتن فشارشون اندیکاسیون داره....همچنان فکر می کنین خبیثم؟! عجله نکنین این تازه صحنه ١ بود

صحنه ٢: ساعت ۴۵ دقیقه بامداده.یه مریضی رو آوردن با سرگیجه: فشارشو میگیری و همینطور که داری کاراشو میکنی از گوشه چشمت میبینی که آستین همراه مریض داره میره بالا ... همراه مریض: وای که چقده منم سرم گیجه! فرتی میشینه رو صندلی و تا بخوای بیای بفهمی دنیا دست کیه باید فشار اونم بگیری.... در اینجا هم می تونین ساعت های مختلف رو در نظر بگیرین مثلا از وقتایی که بیرون پر از مریضه و دارن پشت درت غرغر می کنن تاااااااااااا همین نصف شبی و به جای سرگیجه هم می تونین مریضی هایی قرار بدین که اکثرا اندیکاسیون فشار گرفتن دارن ولی خب گاهی هم ندارن!

صحنه٣: می خوام واسه مریض مثلا دگزا بنویسم...با ترس و لرز می پرسم سابقه قند خون و فشار خون ندارین؟! چرا ترس و لرز؟! چون کافیه از دهنم دربیاد فشار...مریضه که انگار تو دلش گیر کرده چشماش برققققققققققق میزنه یه لبخندی میزنه که دندونای عقلشم معلوم میشه میگه: تا حالا که نداشتم ولی خوب شد گفتی: بیا یه چکی بکن

صحنه ۴:شبه،بهت زنگ میزنن که مریض داری. وارد مطب میشی...میبینی یه نفر آستینشو واست زده بالا سرشو گذاشته رو میز.

خانم چی شده؟!

دقت کنین که مریضه تونسته آستینشو بزنه بالا ولی نمی تونه جواب شما رو بده.همراهش میگه اصلا حالش خیلی بده!! میگی خب خانم صاف بشین که فشارتو بگیرم.در این صحنه مریضه تکیه میده به صندلی ولی سرش پرتاب میشه ! یه دور ساعت گرد،یه دور پادساعت گرد

خب خانم فشارت خوبه.مثلا ١١ ...حالا بر حسب مورد،دارو می نویسی...یهو حالش خوب میشه مریضه

و اما صحنه ۵: خانمه آمده براش دارو بنویسم...میگه اینجای دستمو نگا پوستش چجوری شده یه پمادم واسه این بنویس.میگم من نمی تونم برای این پماد بنویسم برو پیش متخصص پوست..میگه دفعه قبل همینجوری بود آمدم اینجا واسم دارو نوشتن خوب شد. میگم خب حتما اونی که نوشته می دونسته چی براتون خوبه...من نمی دونم باید بری متخصص بببینه...میگه خب یعنی هم اینجا ویزیت بدم هم به متخصص؟!!! (من معمولا اگه نتونم کاری واسه مریضا بکنم میگم ویزیتشونو پس بدن ولی اگه یکمی صحنه رو برگردونین عقب میبینین که واسش دارو نوشتم! ولی خب اینجا معمولا هر مریضی چندین نوع کار باید واسش انجام شه تا بالاخره رضایت بده بره) میگم خب چی کار کنم حالا؟! با کلی چشم و ابرو آمدن و غرغر جوری که یعنی حالا خیلی داره لطف میکنه در حقم میگه خب پس بیا اقلا فشارمو بگیر! بعدم میره رو ترازو که دیگه پول ویزیتش حلالم شه اقلا!!!

خب همچنان میگین من دچار خبث ذات و دنائت طبعم؟!!! فشارتونو بگیرم ازم راضی میشین؟!


 
 
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نظر به تقاضای بی شمار عزیزان! (فکر کنم 0.00025 تقاضا صورت گرفت!) که من وبلاگم رو آپدیت کنم و در راستای اینکه جدیدا مریض های بنده هیچگونه نمک یا شکری از خودشون نمی ریزن و دیگه خیلی بخوان مرام بذارن و تعریف کردنی باشن از این هیستریک هایی هستن که تالاپ و تلوپ تو بغل کبری و اکبر! غش می کنن، (بالاخره بعد یک پاراگراف رسیدم به اصل مطلب! -> ) می خوام یه سری مریض های هستی رو براتون تعریف کنم:

اول از همه یک جفت پیرزن و پیرمرد نقلی نخودی که سر صبح آمدن آزمایش بدن (من واقعا کشته مرده فرهنگ این مردمم که عاشق یه آزمایش کلی  هستن!! از جوون ١٨ سالشون بگیر که ماهی یه بار لیپید پروفایلش رو چک می کنه! تا این نقلی نخودی ها که اگه ولشون کنی هر روز میان از این آزمایشات کلی بدن! خدا رو شکر اینجا آزمایشگاه پیشرفته بشری نداریم والا روزانه برای چک آپ CEA19-9 / PCNA / ss DNA  میومدن!!) هستی برای اینکه ببینه 2hpp هم بنویسه ازشون پرسیده شما مرض قند هم دارین؟!! اونام خیلی بهشون برخورده و خیلی جدی گفتن: ما قند داریم ولی مرض نداریم!!!!

بعد یکی دیگه آمده که براش آزمایش بنویسه...نه گذاشته،نه برداشته میگه دفعه بعد که آمدم جوابشو خواستین ببینین، دوباره باید بلیط بگیرم؟!!!!

اینجا کلا خیلی از کلمه ها رو هم اشتباه میگن: مثلا به من و هستی میگن آقای دکتر... به شیاف میگن شیافت! و به آمپول عضلانی هم میگن عضلاتی!! (البته منظورشون از آمپول عضلاتی متوکارباموله ها!! نه تزریق عضلانی! البته برداشت من اینه چون همیشه اوناییشون که گرفتگی عضله دارن میان میگن آقای دکتر یه سوزن عضلاتی بنویس عضلاتمون باز شه...من به جز مریض با این شکایت، از مریض دیگه ای نشنیدم عضلاتی بخواد!) حالا اینا اصلا مهم نیست...مهم اون قیافه متفکر هستیه که میگه: از لحاظ دستورات زبان شناسی عضلاتی درست تره ها!!! حالا من هر چی می زنم تو سر خودم که یه قانونی از توی دستور زبان پیدا کنم بلکه بتونم هستی رو با منطق راضی کنم که عضلانی درست تره نمی تونم.هستی تهدید کرده اگه نتونم بهش ثابت کنم عضلانی منطقیه از این به بعد هستی هم میگه عضلاتی!!

 فکر کنم ما آخر طرحمون بریم پیش یه خانم دکتری و بگیم آقای دکتر: شیافت به درد من نمی خوره!! من فقط با سوزن خوب میشم...تا سوزن نزنم خوب نمیشم... دفعه پیشم همینطوری شده بودم هی رفتم امدم آخرش با سوزن خوب شدم..یه سوزن عضلاتی بنویس... یه ۶ تام بسته کپسول از اون سبزا بنویس تو خونه باشه خوبه، دو تام کدئین دار بنویس مهمون میاد دم دست داشته باشیم....یه بچه هم داریم ریزش بینی داره اون گوشه نسخه یه خشک کننده هم واسه اون بنویس...قربون دستت حالا که تا اینجا امدم توی گوش آقامونم نگا کن می خاره!

حالا اینا همه به کنار... یه مریضایی هستن که نصفه شب میان:

ساعت ۴ صبح: چی شده اقا؟ من گلوم خشکه...نمی تونم بخوابم... همش فکر میکنم الان دارم میمیرم!!!

ساعت ١:۴٧ بامداد: چی شده خانم؟ بچه ٣ روزه تب کرده...خب الان چرا آوردی؟!! ...فکر میکردم خوب شه خودش...خب الان چی شد؟!!!.... خب اخه هی گریه میکنه نمی ذاره ما بخوابیم.... خب بیا این داروهاش... الان داروخانه بازه؟!!! ( اینجا یه شهر ٢ سانتی متر در ۴.۵ میلیمتره که ما نفهمیدیم چرا بهش میگن شهر ولی خب مردم توقع دارن!!!) نه خانم ٨ می بنده!!! ....یعنی شما واقعا یه دارو اینجا ندارین به مردم بدین؟!!!!!!!!! واقعا که !!! باید رسیدگی کنین!!!!...... خانم داروهای اورژانسی رو داریم ولی دیگه شربت واسه بچه نداریم که بخوابه!!! ....آها!! یعنی حتما باید بمیره تا بشه اورژانسی؟!!!! ( خب ٣ روزه ننه جان تب داشته...خواستی روز بیاریش که داروخانه بازه!! جرات داری بگی؟!!!!)

 

خوبه من حرف نداشتم بزنما!!!!

 


 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

همیشه نزدیکای عید یاد آرزوهام میفتم...از شما چه پنهان برای خودم سنت دیرینه ای دارم که میشینم و سال خودمو بررسی می کنم و به خودم برای بهتر بودن قول میدم...

الان اما برخلاف هر سال که توی این روزا حال بسیارررررر خوبی دارم،خوب نیستم.به طرح هم ربطی نداره... همه چیز اینجا خوبه...آرامش زندگی...آدما...خواب و خوراک (مامان لطفا نگران نشو!!)

قضیه برمیگرده به آرزوهام...وقتی که کوچیک بودم آرزو داشتم خوشگل باشم...مهربون باشم...یه نویسنده خوب بشم که همه داستانهامو دوست داشته باشن یا یه هنرپیشه خیلی خوب...دوست داشتم یه شوهر داشته باشم که خیلیییییییی عاشقم باشه (گرچه که اونوقتا هروقت بهم مبگفتن یه روز بزرگ میشی شوهر میکنی با اون جزقله قدم اخم می کردم که نخیرمی من اصنشم ازدواج نمی کنم!! ولی خدا از دلم بشنوه!!)....مامان خیلی خوبی باشم... بزرگتر که شدم بعضی آرزوهام یکمی عوض شد...مثلا این که دکتر خوبی باشم...خیلی باهوش باشم...روی اخلاقم کنترل داشته باشم...

الان که نگاه میکنم میبینم که من یه دختر معمولی معمولیم!! یکی مثل همه معمولی های دیگه...که بعضی روزا از قیافه خودم بدم میاد..بعضی روزا خوشم میاد.. یه دختر معمولی که اگه پا رو دمش بذارن کنترل اعصابشو از دست میده و صداش می لرزه و دستهاشم! لیلی هیچکسی نشدم،یعنی هیچکس مجنونم نشد! یه دختر معمولی که گاهی حسوده گاهی بخیل! یه دختر معمولی که هیچوقت تو فکرشم نمیاد که بخواد بانجی جامپینگ بکنه یا از دیوار راست بالا بره...یه دختر معمولی که جرات خطر کردن نداره... یه دختر معمولی که وقتی مارمولک میبینه می ترسه! موش که جای خود دارد...یه دکتر معمولی که بد نیست ولی نه اونقدر مهربونه که مریضاش دوستش داشته باشن نه اونقدر باسواده که دربست قبولش داشته باشن....نه دختر شاعر با نوشته های لطیف...نه دختر متفکر با نوشته های عمیق خلاق... و نه دختر شاد با نوشته های بانمک... 

انقدر معمولی که وقتی آروم و بی سر و صدا از اورژانس بیمارستانمون رفتم هیچکسی دوباره منو به خاطرش نیاورد...

انقدر معمولی که اگه الانه بیفتم بمیرم به جز ۴ تا دونه آدم دور و برم هیچکسی ناراحت نمیشه...خب اونام حق دارن ناراحت بشن...مثل دور و بری های هر آدم معمولی دیگه!!!

و پیش خودم فکر می کنم که چقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر متنفرم از این معمولی بودن! منی که آرزو دارم معمولی نباشم! مثل همه دختر های معمولی خیال باف دیگه


 
مارمولک
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

این ماه ماه سوم و ماه آخری بود که من تو اورژانس بیمارستانمون بودم... این ماه اورژانس رو خیلی دوست داشتم..برخلاف ماه قبل که از نظر روحی کلی اذیت شدم و چندین بار در خفا از دست بعضی کارهای پرسنل و رفتارهای متخصص ها و برخوردهای مریضا و میسمنجمنت های خودم گریه کردم این ماه همه چیز رو با لبخند و روی باز پذیرفتم و واقعا هم لذتش رو بردم...

نمی دونم چون ماه اخرم بود پرسنل باهام خوب شدن یا به خاطر رفتاری که خودم تلاش کردم داشته باشم.... به هر حال الان با یه بار تجربه خوب راهی همون ولایتستانی میشم که ازش آمدم تا یکمی به درس و زندگیم برسم واسه رزیدنتی سال آینده! راستی امروز امتحان رزیدنتی بود!!! امتحانتون چطور شد؟!

اما این میون یه چیز وحشتناک باعث آزار روحی و روانی من شد و ماجرا از این قراره:

یه روز که تو اورژانس خوش و خرم داشتم واسه خودم مریض میدیدم محبوبه زنگ زد به اورژانس و بهم گفت که یه مارمولک امده تو خونمون و ماشالله انقده باشعور بوده که صاف رفته تو اتاق من!!! بعد هم امد توی اورژانس بهم سر زد و دو تا انگشتاشو با یه فاصله ای از هم گرفت و گفت مارمولکه انقدری بود که در تعریف حیوان شناسی من به موجودی با اون ابعاد و شبیه مارمولک کم کم دیگه می گن تمساح!!!! و گفت تلاش آقای خدمات زاده براش کشتنش بی حاصل بوده...

حالا فکر کنید که من باید تک و تنها برم تو یه خونه با یه مارمولکی که اندازه جد بزرگوارشه (جناب دایاناسور!!!احتمالا برونکوساروس )

اولی که رفتم خونه یه مدت نشستم رو مبل و دو تا پاهامم نگه داشتم بالا و تلاش مذبوحانه ای کردم برای پیدا کردن کمک از بین در و همسایه...بعد دیگه کم کم دیدم که اینجوری نمیشه به زندگی ادامه داد در نتیجه تصمیم گرفتم باهاش دوست شم شاید منو نخوره! آروم در اتاقمو باز کردم و بسیار دوستانه با صدای نرم و نازک صداش کردم: مولی جون؟!!! مارمول جونمی؟!!! مول مولک؟!!

ولی تلاش من برای دوست شدن با اون هم مذبوحانه بود و تا چند شب چون هلال ماه شب یک رخ نمی نمود...تا اینکه چشمتون روز بد نبینه یه شب سایه اش رو روی پرده دیدم و همونجا بود که بر اساس اصول دوست یابی فهمیدم که هیچوقت با اون آبم  تو یه جوب نمیره...چند شب بعدش هم بالاخره روی ماهشو زیارت کردم (که ای کاش نکرده بودم!)

 ولی عجب موجود پلشتیه ها!!! به خدا تا همین الانشم که دیگه از اونجا کوچ کردم و تو سالن انتظار هواپیما نشستم و دارم اینا رو می نویسم می ترسم که یه وقتی پاشده باشه رفته باشه تو وسایل من و تا برسم تهران از تو وسایلم بجهه بیرون!

خلاصه که عجیبه ولی حتی یه پشه یا یه مورچه هم گاهی می تونه زندگی یه آدم رو مختل کنه!


 
اولین ها!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

توی دومین شبی که کشیک بودم اورژانس یکمی شلوغ شد.اکثرا با درد شکم آمدن منم خوشحال بودم که درد شکم منج کردن بلدم!! بعضی هاشون آخرش رنال کولیک بودن، یکی دو تا شکم جراحی ، یکی مشکوک به مشکلات زنان بعضی هام هیچی.... ولی اولین باری که توی پاویون بودم و شنیدم که دارن پشت سرم حرف می زنن قضاوتشون این بود: واه واه اینم که به همه هیوسین میده و واسشون سی بی سی / یو آ می خواد!!!  یادمه اون روز خیلی ناراحت شده بودم ولی  الان دیگه برام مهم نیست. چیزی که بیشتر ناراحتم کرد این بود که مطمئنا اونا بعد از این همه سابقه کار می دونن که صدا خیلی خوب از اتاق رست اونا به پاویون ما می رسه واسه همین دلیلی نمی دیدم که با صدای بلند پشت سر من حرف بزنن...اولش تصمیم گرفتم که به روشون بیارم و بهشون روند منج کردن درد شکم رو بگم.ولی بعدا که یکمی فکر کردم دیدم بهترین کار اینه که به روشون نیارم و بذارم زمان مشکلات من و پرسنل رو حل کنه. الانم که یکمی با هم بیشتر آشنا شدیم خوشحالم که این راهو انتخاب کردم. اینکه پرسنل تو و کارت رو قضاوت می کنن خیلی بدیهیه. مثل خود من که کار یا اخلاق خیلی از متخصص ها و پرسنل رو قضاوت می کنم. چیزی که بده اینه که قضاوت هاشونو برای هم بازگو کنن یا پشت سرت غیبت کنن. ولی در هر حال من تصمیم گرفتم که اهمیت ندم. خیلی وقتا اونا دانشش رو ندارن.خیلی وقتا هم شاید حق با اونا باشه. به هر حال همیشه هم بد نیست که گوشاتو تیز کنی و بفهمی دنیا دست کیه!

 اینجا اولین های زیادی رو تجربه کردم. اولین باری که یه مریضی رو دیدم که براش تشخیصی نداشتم. ساعت آخر اولین شیفتم یه آقای نسبتا مسن آمد که یهو از چند ساعت قبل حرف نمی زده با یه سابقه نامعلومی از بیماری قلبی. فشارش ١۶ بود و بقیه علائمش هم ستیبل. منم گفتم اول از همه ازش یه نوار بگیرن که پارازیت خالی بود. گفتم که تکرارش کنن که آقای ذ درآمد که این نوارش اس تی الویشنه باید اینجا به همین نوارا عادت کنین براش سرم تی ان جی شروع کنیم؟! گفتم نه نوارشو تکرار کنین و فقط یه پرل برای فشارش گذاشتم.ولی به هر حال به خاطر سابقه اش براش مشاوره قلب هم گذاشتم و رفتم سراغ مریضی که همون لحظه با تشنج آمد وقتی برگشتم بالا سر مریضه که یکمی با دقت تر دوباره معاینه اش کنم دیدم براش سرم تی ان جی شروع کردن و نوارش هم تکرار نشده. انقدر عصبانی شدم که حد نداره. بعد متخصص قلبمون بهم گفت که این که مریض کاهش هوشیاریه!!! راستش من همیشه تو ذهنم این بود که مریض کاهش هوشیاری یه آدمیه که چشماش بسته است افتاده رو تخت یا یه همچین چیزی و اون آقاهه که با چشماش همه جا رو نگاه می کرد و فقط جواب نمی داد به نظرم بیشتر شبیه کیس های روان بود.به هر حال با اون سرم تی ان جیه که دیگه کلی آبروم پیش متخصص قلبمون رفت (البته خدا رو شکر بعدها هم هی تالاپ و تولوپ آبروم جلوی اون رفت و خدا رو شکر در حال حاضر جلوی اون یکی دیگه هیچ آبرویی ندارم که بره!). اونموقع برای اولین بار این اشتباه رو کردم (و البته باز و باز و باز هم تکرار کردم) که اردری که مال خودم نبود نوشتم. هربار به یه بهانه یه بار به این بهانه که همراه مریض حالا دیگه باید بره بخره و یه بار به بهانه نوشتن همه کارهایی که برای مریض انجام شده بود و .... ولی تصمیم گرفتم که این یه قلم اشتباهو دیگه تکرار نکنم!

یه اولین دیگه مربوطه به اپن فرکچر. من همیشه تصویری که تو ذهنم از اپن فرکچر داشتم یه شکستگی خیلی خیلی داغون بود که حتی استخونا رو هم میبینی! و باورم نمیشد که یه شکستگی فسقول با یه زخم فینگول هم مصداق اپن فرکچره! اولین باری که یه مریض مسمومیت اوردن و من کلی دست و پامو گم کردم چون اینجا همیشه مریضای مسمومیتو می فرستادیم برن لقمان!!اولین باری که دررفتگی زانو دیدم!!  و اولین باری که خودم باید یه مریض رو سی پی آر می کردم و چقدر هم بد بود:

یکی از همون شب های اول از بخش زنان زنگ زدن که پزشک اتفاقات!! (یعنی من!) بره اونجا. منم واسه خودم خوش و خرم بودم که لابد یه مریضی بعد سزارینش سردرد گرفته یا یکی تکون های بچه اش کم شده!! وقتی رسیدم بالا سر مریضه دیدم پرستاره داره فشار می گیره و میگه هیچی نمی شنوم دیدم مریضه پالس نداره!! حتی سرمش هم فری نبود!!! گفتم تشخیصش چی بوده؟! گفتن ای پی!! گفتم خون رزرو داره؟! گفتن نمی دونیم!!!!!!!!! و منی که بهم گفته بودن پرسنل اونجا خیلی اکسپرتن توی اولین سی پی آرم با یه سری پرسنلی مواجه شدم که وقتی بهشون اردر می گفتم تو هم می لولیدن و ۶ ساعت طول می کشید تا اجراش کنن و من مجبور بودم بپرم بالای تخت تا از همه وزنم واسه چست کامپرشن استفاده کنم بعد بپرم پائین اپی نفرین آتروپین مریض رو بزنم بعد دوباره بپرم بالا چون وقتی من اینکارا رو نمی کردم هیچ کس دیگه ای هم نمی کرد و همه پرستارا دنبال اجرای اردر های جراح بودن که داشت کات داون می کرد!!! اون موقع خیلی عصبانی نشدم چون فکر می کردم بخش زنان یعنی بخش زنان و اونا عادت ندارن سی پی آر ببینن ولی بعدا فهمیدم که منظور همونیه که بهش میگیم دخلی زنان یا جراحی زنان!!!

اولین باری که من شب یلدا دور از خانواده بودم و انار دون کردم و هندونه بریدم و بردم اورژانس تا تنها نباشم!!

و به هر حال اولین ماه من توی اورژانس گذشت ... یکمی با پرسنل بیشتر آشنا شدم...یکمی سوتی دادم....یکمی کارهای درست درمونم انجام دادم...... یه سری چیز یاد گرفتم.... و می دونم که هنوز اولین های زیادی در راهه ولی به هر حال یه روزی این اولین ها تبدیل به آخرین ها میشه و همه چیز می گذره. ولی امیدوارم که همه چیز به خوبی بگذره


 
و اما ولایت
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خب بالاخره من رفتم جایی که قرار بود برم.یعنی اورژانس ولایت.

 قبل از اینکه کشیک های خودم شروع بشه رفتم یکی دو تا کشیک ارینتیشن وایسادم کنار دست اوستامون تا حسابی ارینته بشم که چه بلایی سر مریضا بیارم.از همون ثانیه که با هستی پامونو گذاشتیم تو اورژانس احساس کردم پرسنل ما رو گذاشتن زیر ذره بین و دارن پشت سرمون جیک جیک می کنن.بعدنا که یکمی به قول خودشون با هم دوست شدیم!!! بهم گفتن که کلی پشت سرم غیبت کردن ولی بازم به قول خودشون هنوز اونقد دوست نشدیم که بهم بگن چیا پشت سرم گفتن!!  شب اولی که اونجا داشتم ارینته میشدم ترجیح دادم که هیچ کاری نکنم و فقط نگاه کنم.بعد خانم ع درآمد گفت این خانم دکترا فقط قراره وایسن نگاه کنن؟!!! روز دوم تصمیم گرفتم که یکمی مریض ببینم و اوستا جان هم نامردی نکرد و گذاشت رفت تو رست و من بیچاره رو جلوی ۴ جفت چشم ورقلمبیده تنها گذاشت. منم یه جوری که استخوان لامیم ۶ متر رفت بالا و ۶ متر برگشت پائین آب دهنمو قورت دادم و نیشمو براشون از این گوشم تا اون گوشم باز کردم بعدم دممو گذاشتم رو کولم و رفتم تو مطب نشستم. اول یه اقایی آمد که یکی دیگه گازش گرفته بود. زخمش خیلی سطحی بود. منم براش آنتی بیوتیک نوشتم و گفتم بره براش بشورن. بعدا یکمی فکر کردم و پاشدم رفتم به نسخم واکسن کزاز هم اضافه کردم. حالا از شانس من که شهره آفاقه یه دکتر بومی اونجا هم پاشده بود امده بود ور دل پرستارا و هی تو کار من دخالت می کرد و رفت فرتی به مریضه گفت در فلان زمان برو پیش متخصص عفونی برای مشاوره هپاتیت و ایدز!!! (ولمون کن بابا!!! یه ریزه پوستش خراش بر داشته بود!!!) منم انقده بدم میاد یکی تو کارم دخالت کنه!!! وقتی برگشت طرف من و عذرخواهی کرد از دخالتش یه لبخندی تحویلش دادم که خودش پاشد رفت!! بعد یه آقایی آمد که تیغ ماهی گیر کرده بود تو گلوش از شانس من خیلی دم دست بود. وقتی به پرسنل گفتم که ست وسایل لازمو بهم بدن احساس کردم یکمی تردید دارن. خودشونم برداشتن زنگ زدن به اوستا که پاشه بیاد. اونم گفت که خانم دکتر اونجا تشریف دارن!!! منم مجبور شدم شخصا به اوستا جان بگم که تشریف بیارن لطفا!!! بعدم تیغ ماهیو درآوردم! بعد پرسنل محترم گفتن: ا ؟!!! درآمد؟!!!! ابرو

اون موقع خیلی ناراحت شده بودم به نظرم اصلا نتونسته بودم اعتماد پرسنلو جلب کنم. تصمیم گرفتم اورژانسو به صاحبش برگردونم و برم. فردا شبش اولین کشیک خودم بود . یادمه روزش خیلی استرس داشتم و نمی تونستم درست استراحت کنم. با اینکه شیفت شب بودم و می خواستم سرحال باشم اصلا خوابم نمی برد.اخرشم بلند شدم و حموم پانسیونمونو که سهم من از نظافتکاری اون ماه بود رو شستم و خودمم رفتم حموم و یه چیزکی خوردم و حاضر شدم و یک ساعتی زودتر رفتم که شیفتو تحویل بگیرم. یادم نیست اولین مریضی که برام آمد چی بود ولی یادمه بعد از دیدن یکی دو تا مریض کم کم احساس کردم که نه بابا می تونم!! و اینم یادمه که کشیکم به طرز شگفت اوری خلوت بود. همه گفتن که در چندین ماه گذشته بی نظیر بوده. شاید یه رنال کولیک یه کیس اورتوپدی یه دل درد.... خلاصه خدا رو شکر تو کشیک اولم چیزی نبود که بلد نباشم منج کنم. و البته کلا هم مریض زیادی در کار نبود. همون روز اول یکی از هم خونه ای هام یه سر آمد تو اورژانس و دوست جون جونم هم که اینجا یه زمانی ماداگاسکارش بوده بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم.

در کل همه اینا رو ننوشتم که دوباره یه افرادی بخونن و به حال یه دکتری مثل من و بیشتر به حال مریض هام تاسف بخورن که همچین دکتر ترسویی دارن. اینا رو نوشتم تا یه کسایی بخونن و بفهمن که خیلی طبیعیه که بترسی و استرس داشته باشی  توی روز اولی که قانونا با اسم و مهر خودت مسئول جون یه سری آدمی و هنوز خیلی خیلی خیلی بی تجربه ای.ولی مهم اینه که با همه ترست..با وچود اون ۴ چفت چشم قضاوت گر و ۴ تا زبون جیک جکو....با وجود کیلومترها دور بودن از آدمایی که مایه دلگرمیتن... با وجود دستای یخ زده ات وقتی مریضت میاد بهش لبخند می زنی و مهمترین چیز برات اینه که مریضت رو درست درمان کنی. مهم اینه که با وجود همه ترست جا نمی زنی و هدفت یادته.... مهم اینه که تو می خوای دکتر باشی. یه دکتر خوب... و مهم اینه که بدونی خدا همیشه نزدیکه


 
ما و مریضها
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

تو روز دومی که اینجا بودیم رفتیم سیاری...راستش از یه طرف خیلی احساس خوبی داشتم که بعد از اونهمه وقت دوباره روپوش سفیدمو می پوشم و مریض می بینم.از طرف دیگه هم یکمی استرس داشتم که نکنه مریض دیدن یادم رفته باشه یا اینکه الان پرسنل باتجربه اونجا در مورد مریض دیدن من یا سوادم چه قضاوتی می کنن ولی نه مریض های اونجا موارد پیچیده ای بودن و نه پرسنلشون فضول یا اهل قضاوت بودن.هر از گاهی هم که سر پرونده و مهر گیج می زدیم خیلی معمولی برامون توضیح می دادن.

در کل پزشک خانواده خیلی استرس نداره ولی هر از گاهی یهو یه مریض میاد که آرامشتو بهم می زنه. مثلا نصف شب همون کشیک اول  تو خود مرکز یه  FC برای هستی آمد. یا روز اول یه کیس برق گرفتگی داشتیم که منجش رو تا حالا نخونده بودیم....این هم که برای یه جمعیت چندهزار نفری تا یه فاصله ای تو تنها پزشکشون هستی و اول از همه به تو پناه میارن یه حس مسئولیت توام با غرور و همینطور دلهره داره .ولی در کل سیستم جالبی هم داره.کم کم آدما رو می شناسی.یه روز مامانه با یه بچه اش میاد فرداش با بچه دیگه اش. یکی دو تا کیس نقلی نخودی هم داشتیم:

یکیشون یه پیرمرد بی نهایت گوگولی بود که یه دستار نارنجی بسته بود به کله اش و هربار که ازش مشکلشو می پرسیدیم یه جواب می داد.یه بار می گفت (البته ظاهرا می گفت،یعنی تا جایی که ما دستگیرمون می شد) سرم گیجه...می پرسیدیم یعنی سرت گیج میره؟ می گفت ها ! نفسم تنگه.می گفتیم کی ها نفست تنگه؟ می گفت ها ! دماغم کیپه!! می گفتیم یعنی سرما خوردی؟ می گفت ها! سرم درده!!! آخرش رفتیم آقای پذیرش زاده رو صدا زدیم بیاد ببینه چی میگه مریضه که دیدیم به کل منکر هر دردی تو وجودش شده میگه : من که درد ندارم درد منو شما نمی فهمین! حتی خودمم نمی فهمم!!!!!!! فقط خدا می فهمه.شما فقط وسیله این!!!! مام گفتیم خدا رو شکر پس دردی نداری، به سلامت که داد و بی دادش در آمد که یعنی می خواین به من سوزن ندیییییییییییییییییییییین؟!!!

گفتم سوزن داغ دلم تازه شد!!!!! خب الان فصل شایع سرماخوردگیه و انفلوانزا هم که شایع شده. مریضا میان پیش ما با سرما خوردگی و بعد از معاینه:

ما: خب شما سرماخوردین باید استراحت کنین برای بهبود علائمتون دارو می نویسیم و ...(در اینجا میون کلاممون شکره معمولا)

مریض: سوزن هم که می نویسین دیگه انشالله؟!

ما: نه این سرماخوردگی ویروسیه و آمپول روی این ویروس تاثیر نداره،متوجهین که؟!

مریض: نه من همیشه سرما که می خورم سوزن می زنم خوب میشم

ما: سوزن مال چرکه.الان گلوت چرک نداره،فهمیدین؟!

مریض: نه.من فقط با سوزن خوب میشم اگه سوزن ندی خوب نمیشم.من اومدم جنب دکتر که سوزن بگیرم فهمیدی؟!!!

ما: ها!!

یه مریض دیگه هم داشتیم که سیاه بود مثل نفت به اسم مروارید خانم!!!! از اینا که حالا دیگه پاشده آمده دکتر دیگه ول کن معامله نیست...سرما خورده می خواد قند و فشارش چک شه و فلان داروهاشم تجدید کنه و دستور فلان چیز و انجام اون یکی معاینه و ... ولی از همه کاراش جالبتر اون دم رفتنش بود که پرید رفت رو ترازو که خدای نکرده اون یه دونه از زیر دستش در نرفته باشه!!!!

باز هم ادامه دارد........

 


 
ولایتستان
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خب اول از همه بگم اینجا کجاست! اینجا خونمونه توی ولایتستان:

یه خونه یه طبقه با یه اتاق پذیرایی خیلی بزرگ که از اسباب پذیرایی فقط یه پتو داره که روی زمین پهن کردن.یه هال نسبتا متوسط !!! که فرشش یه ملافه است و توش یه یخچال گذاشتن که الان پر از چیزای خوشمزه است ولی روز اول یه آب معدنی نیم خورده توش بود و یه لیوان فلزی با آب یخ زده تو جایخی اش...آشپزخونمون بد نیست ٢ تا قابلمه داریم و یه گاز و یه قوری که جای کتری استفاده می کنیم و یه میز اداری داغون...حموممون یه دوشه که آب از توش همونطوری میاد که از شلنگ...چند تا پوستر هم به دیوار اتاقمون زدن که دلمون وا شه...یکیش که ما دوستش داریم توش شخصیتهای کارتونی به نخودکچه ها پیام بهداشتی میدن:

سوباسا میگه: بچه ها اگه می خواهید مثل من سالم باشید هر روز ورزش کنید... دو تا دخترم که یادم نیست مال چه کارتونی هستن  میگن :

((امروز برای میان وعده من میوه و کمی کشمش و انجیر آورده ام تو چه آورده ای؟->من هم مقداری نان و پنیر و خرما آورده ام)) خلاصه که جونم بگه برات که پینوکیو و روباه مکار و گربه نره و کاکرو و پلنگ صورتی و سفیدبرفی و سارا و دارا و تام و جری هم توش هستن...منتهاش یه نکته ظریفی که من تا امروز هرقدر فکر کردم نفهمیدم اینه که چرا اینو آوردن تو پانسیون پزشکان؟؟ احتمالا یا فکر کردن گربه نره بیشتر از ما سرش میشه و باید بهمون آموزش بده که از فروشندگان دوره گرد خرید نکنیم یا اینکه دیدن نخودکچه های این دوره زمونه خیلی واقعا تحت تاثیر این پوستره قرار میگیرن از فرط ناامیدی رو آوردن به نخودکچه های سابق!

تو اتاقمون یه تلویزیون هم داریم که هر وقت دلش بخواد کانال ٢ رو میگیره.البته گاهی هم دلش نمی خواد خب...یه میزم هست که روز اولی روش بشقاب های کثیف بود و ۵ دقیقه بعد از رسیدنمون هستی با مواد شوینده افتاد به جونش و تمیزش کرد و روش سفره انداخت.یه ساعت خدا بیامرز هم بود که چون شبها مزاحم خوابمون بود گذاشتیمش منتهی الیه سالون.

اینجا دور و برمون چیزهای خیلی جالب هم داریم:

١) یه آقا خروسه که همزمان با بوق سگها راس نیمه شب آوازش می گیره

٢) یه درخت موز که میوه هم داره

٣) خب راستش چیز جالب دیگه ای فعلا یادم نمیاد!!!

اینا رو نوشتم که اگه خواستین برین طرح با امید یه خونه تمیز و شیک و تی میکر و حتی جاروبرقی و اتو و  لباسشویی و..... نرین!! البته هستن جاهایی در همین دور و بر ما که میگن کسی توش دوام نمیاره ولی تا تی میکرش رو هم دارن!! ولی خب شما با دید بدتر راهی بشید براتون بهتره !!! خدا رو شکر مامان هستی هم مثل خودش مدیر و مدبر بودن و از چوب کبریت و کیسه زباله بگیر تا پاکفوم و پودر ما رو تامین کردن... شما هم اگه خواستین برین طرح یه سر با ایشون مشورت کنین ....... ادامه دارد!


 
← صفحه بعد