و اما ولایت

خب بالاخره من رفتم جایی که قرار بود برم.یعنی اورژانس ولایت.

 قبل از اینکه کشیک های خودم شروع بشه رفتم یکی دو تا کشیک ارینتیشن وایسادم کنار دست اوستامون تا حسابی ارینته بشم که چه بلایی سر مریضا بیارم.از همون ثانیه که با هستی پامونو گذاشتیم تو اورژانس احساس کردم پرسنل ما رو گذاشتن زیر ذره بین و دارن پشت سرمون جیک جیک می کنن.بعدنا که یکمی به قول خودشون با هم دوست شدیم!!! بهم گفتن که کلی پشت سرم غیبت کردن ولی بازم به قول خودشون هنوز اونقد دوست نشدیم که بهم بگن چیا پشت سرم گفتن!!  شب اولی که اونجا داشتم ارینته میشدم ترجیح دادم که هیچ کاری نکنم و فقط نگاه کنم.بعد خانم ع درآمد گفت این خانم دکترا فقط قراره وایسن نگاه کنن؟!!! روز دوم تصمیم گرفتم که یکمی مریض ببینم و اوستا جان هم نامردی نکرد و گذاشت رفت تو رست و من بیچاره رو جلوی ۴ جفت چشم ورقلمبیده تنها گذاشت. منم یه جوری که استخوان لامیم ۶ متر رفت بالا و ۶ متر برگشت پائین آب دهنمو قورت دادم و نیشمو براشون از این گوشم تا اون گوشم باز کردم بعدم دممو گذاشتم رو کولم و رفتم تو مطب نشستم. اول یه اقایی آمد که یکی دیگه گازش گرفته بود. زخمش خیلی سطحی بود. منم براش آنتی بیوتیک نوشتم و گفتم بره براش بشورن. بعدا یکمی فکر کردم و پاشدم رفتم به نسخم واکسن کزاز هم اضافه کردم. حالا از شانس من که شهره آفاقه یه دکتر بومی اونجا هم پاشده بود امده بود ور دل پرستارا و هی تو کار من دخالت می کرد و رفت فرتی به مریضه گفت در فلان زمان برو پیش متخصص عفونی برای مشاوره هپاتیت و ایدز!!! (ولمون کن بابا!!! یه ریزه پوستش خراش بر داشته بود!!!) منم انقده بدم میاد یکی تو کارم دخالت کنه!!! وقتی برگشت طرف من و عذرخواهی کرد از دخالتش یه لبخندی تحویلش دادم که خودش پاشد رفت!! بعد یه آقایی آمد که تیغ ماهی گیر کرده بود تو گلوش از شانس من خیلی دم دست بود. وقتی به پرسنل گفتم که ست وسایل لازمو بهم بدن احساس کردم یکمی تردید دارن. خودشونم برداشتن زنگ زدن به اوستا که پاشه بیاد. اونم گفت که خانم دکتر اونجا تشریف دارن!!! منم مجبور شدم شخصا به اوستا جان بگم که تشریف بیارن لطفا!!! بعدم تیغ ماهیو درآوردم! بعد پرسنل محترم گفتن: ا ؟!!! درآمد؟!!!! ابرو

اون موقع خیلی ناراحت شده بودم به نظرم اصلا نتونسته بودم اعتماد پرسنلو جلب کنم. تصمیم گرفتم اورژانسو به صاحبش برگردونم و برم. فردا شبش اولین کشیک خودم بود . یادمه روزش خیلی استرس داشتم و نمی تونستم درست استراحت کنم. با اینکه شیفت شب بودم و می خواستم سرحال باشم اصلا خوابم نمی برد.اخرشم بلند شدم و حموم پانسیونمونو که سهم من از نظافتکاری اون ماه بود رو شستم و خودمم رفتم حموم و یه چیزکی خوردم و حاضر شدم و یک ساعتی زودتر رفتم که شیفتو تحویل بگیرم. یادم نیست اولین مریضی که برام آمد چی بود ولی یادمه بعد از دیدن یکی دو تا مریض کم کم احساس کردم که نه بابا می تونم!! و اینم یادمه که کشیکم به طرز شگفت اوری خلوت بود. همه گفتن که در چندین ماه گذشته بی نظیر بوده. شاید یه رنال کولیک یه کیس اورتوپدی یه دل درد.... خلاصه خدا رو شکر تو کشیک اولم چیزی نبود که بلد نباشم منج کنم. و البته کلا هم مریض زیادی در کار نبود. همون روز اول یکی از هم خونه ای هام یه سر آمد تو اورژانس و دوست جون جونم هم که اینجا یه زمانی ماداگاسکارش بوده بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم.

در کل همه اینا رو ننوشتم که دوباره یه افرادی بخونن و به حال یه دکتری مثل من و بیشتر به حال مریض هام تاسف بخورن که همچین دکتر ترسویی دارن. اینا رو نوشتم تا یه کسایی بخونن و بفهمن که خیلی طبیعیه که بترسی و استرس داشته باشی  توی روز اولی که قانونا با اسم و مهر خودت مسئول جون یه سری آدمی و هنوز خیلی خیلی خیلی بی تجربه ای.ولی مهم اینه که با همه ترست..با وچود اون ۴ چفت چشم قضاوت گر و ۴ تا زبون جیک جکو....با وجود کیلومترها دور بودن از آدمایی که مایه دلگرمیتن... با وجود دستای یخ زده ات وقتی مریضت میاد بهش لبخند می زنی و مهمترین چیز برات اینه که مریضت رو درست درمان کنی. مهم اینه که با وجود همه ترست جا نمی زنی و هدفت یادته.... مهم اینه که تو می خوای دکتر باشی. یه دکتر خوب... و مهم اینه که بدونی خدا همیشه نزدیکه

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
:)

عزیز دلم[ماچ]مطمین باش به راحتی از پس شلوغیش هم برمیای.فقط اعتماد به نفس داشته باش.دقت کن و اصلا هم هول نشو.منم یادمه اولین تیغ ماهی ای که درآوردم دقیقا همین برخورد رو باهام داشتن.اونم با اینکه بدجا بودبه صورت خارق العاده ای با یک ترای دراومد و کلی سرافراز شدم[پلک]

:)

پرسنل هم هر کدوم یه قلقی دارن که کم کم دستت میاد و کارکردن باهاشون خیلی برات راحت تر میشه.بعدم اگر آدم فکر کنه بهشون یه جورایی حق میده که اونجا رو ارث پدریشون بدونن و یه دکتر تازه از راه رسیده اونم خانوم اونم خیلی کوچیکتر از خودشون رو به این راحتی ها نپذیرن.تازه سطح فکر و فرهنگشون رو هم باید حساب کنی.اگه اینجوری فکر کنی دیگه خیلی هم از دستشون حرص نمی خوری.گرچه اگر هم حرص خوردی سخت نگیر من بعضی وقتا دلم می خواست دونه دونه موهام رو بکنم از دستشون[هورا]

لاله

چه خوب . کلی دل گرمی دادی بهم . من که نرفته دارم سکته میزنم ! [گل]

ربولی حسن کور

سلام نگران نباش کم کم راه می افتی راستی مگه اونجا ولایت نیست؟ پس چرا گفتی یه پزشک بومی؟

باران

گقدر گقدرگقدر زیاد شبیه بود به حس و حال روزهای اول طرح من در اورژانس...اصلا انگار من این پست را نوشته ام :)

باران

چقدر چقدر چقدر... ببخشید بابت اشتباه تایپی

هستی

تو مایه افتخار منی![ماچ]

ربولی حسن کور

دوباره سلام چرا پستی که بعد از این گذاشته بودین حذف کردین قشنگ بود که (ماجرای احیا در بخش زایمانو میگم)

آرزو

من حذف نکردم! به طور تصادفی حذف شد!! :(

ایرمان

خدا عاقبت منو در این دوره طرح به خیر کنه خیلی استرس دارم[ناراحت]